من ادامهی یه بغضم که به شونههات دچاره …
من از تنهایی میترسم، تو تنهایی رو دوست داری
کنارت وقتی میمونم، چه غمگینانه بیداری
چقد حس میکنم برفه، تن ِ هر واژه که ساختی
تو درگیر ِ یهجور حسی، که بیحسی به هر باختی
به من دوری وُ نزدیکم، به تنویرونهگی بی تو
تو خواب دستاتو میگیرم، شب ِ دیوونهگی بی تو
تو اینجایی کنار ِ من، وجب یه قرنه بین ِ ما
نگام کن آخرین بار وُ برو رد شو از این تنها
به این دستا که میلرزه، به این آغوش ِ سردرگم
دارم میگم که رؤیا بود، تو هم شدی مث ِ مردم
چقد بیرحمه تنپوشم، که جای امنتُ پر کرد
هنوزم با منی با من، نمیفهمی چیه این درد
آخه یاد ِ تو رو کشتن، تو آیین ِ دل ِ من نیست
توی تصویر ِ من از تو، یه ذره دل شکستن نیست
بذار این دلخوشی باشه، همینم زندهگی میشه
بدون یاد ِ تو اینجا، بهشت همجنس آتیشه
دسته: یک وجب دلواپسی
۲۹ آذر ۱۳۹۰مدتی است که مجموعه ترانهی یک وجب دلواپسی، در لیست کتابهای گوگل قرار گرفته است و شما میتوانید با این روش نیز آنرا تهیه کنید. کتابهای گوگل را میتوانید از طریق وب، تبلتها، کتابخوانها و تلفنهای هوشمند مطالعه کنید. برای تهیهی این مجموعه ترانه به اینجا بروید یا اینکه از طریق بارکد زیر آنرا بخرید.

دسته: تهران امروز
۱۸ مهر ۱۳۹۰چندی است که بار دیگر ستارهی خوشپوش، خوشچهره و خوشفروشمان، محمدرضا گلزار را بعد از مدتها غیبت سینمایی بر پردههای نقرهای کشور میبینیم. آن هم در پروژهای که سرتاسرش نام او خودنمایی میکند. «شیش و بش» با فیلمنامهای که به نام او تمام شده است تا شاید طرفداران بیشمار آقای سوپراستار به اشتیاق چشیدن طعم دستنوشتهی او به جای دو بار، ۵ بار به سینما بروند. فیلم تازهکارگردانی به نام بهمن گودرزی حالا یک ماهی میشود که بر سردر سینماها خودنمایی میکند. فیلمی که انتظار میرفت با حضور دوبارهی محمدرضا گلزار و امین حیایی در کنار هم بار دیگر رکوردهای فروش را بشکند و به صدر جدولها بیاید. اما تب تند فروش به یکباره بعد از هفتهی دوم اکران فروکش کرد تا علامت سؤالی را پیش روی چهرهی سوپراستار پرفروش ما بگذارد. شیش و بش فیلم ضعیفی به حساب نمیآید و با اینکه از جهاتی مشابه سنپطرزبورگ بهروز افخمی به نظر میآید، اما فاکتورهای پرفروش شدن در آن رعایت شده است و تا اینجا نیز در ردهی چهارم فروش سال قرار گرفته است.
اما در این نوشته قرار نیست سفرهی نقد شیش و بش را پهن کنیم و به ضیافت ضعفها و قوتهای فیلم برویم. مطلب مورد بحث در این کوتاهسخن، مسیری است که یکی از محمدرضاهای سینمای ایران طی میکند تا به کجا یا ناکجا برسد. ستارهی دوستداشتنیای که با سام و نرگس ایرج قادری از گروه موسیقی خبرساز آریان به یکباره به دنیای پررنگ سینما راه یافت، خیلی زود به یکی از ارکان فروش فیلمها تبدیل شد. اما این همهی ماجرا نبود، محمدرضا گلزار در مسیری قرار گرفت که به نظر میرسید راه درست را پیدا کرده است. کما با درخشش او و امین حیایی و با بهرهگیری درست آرش معیریان از تلفیق هنر این دو ستاره پرفروشترین فیلم سال شد و بوتیک روی دیگر سکهای به نام محمدرضا گلزار را به هنرمندی حمید نعمتالله نشانمان داد. میتوان بیمهری جشنوارهی فجر به بوتیک و جهانگیرش را یکی از دلایل مهمی دانست که اکنون سوپراستار ما را در نقطهای نگاه داشته است که نمیداند چه میفروشد. گلزاری که شرایط، مانع حضورش در فیلمهای دو کارگردان بزرگ تاریخ سینمای ایران شد یعنی سربازهای جمعهی مسعود کیمیایی و مهمان مامان داریوش مهرجویی. فارغ از اینکه این دو فیلم چه جایگاهی در کارنامهی این دو کارگردان دارد، میتوان تقدیر گلزار در آن موقعیت را با بازیکن فوتبالی مقایسه کرد که شانس حضور در یکی از باشگاههای بزرگ اروپایی را به خاطر شرایط از دست میدهد حتی اگر فرض کنیم آن باشگاه در ضعیفترین سال تاریخش بوده باشد.
آتشبس تهمینه میلانی، با مضمونی تاملبرانگیز و ساختی استاندارد، هم زوج موفق سینمایی دیگری به نام گلزار-افشار را به سینمای ایران معرفی کرد، هم اولین فیلم میلیاردی تاریخ این سینما شد و هم محمدرضا گلزار را بار دیگر در آستانهی مسیری قرار داد که میتوانست انتخاب کند و دوباره خودش را ثابت کند، اما حیف که باز این سوپراستار ندانست چه میفروشد. دل خوش کردن به موفقیتهای مقطعی و فروش بالای فیلمها هم محمدرضا گلزار را به سمتی کشاند که فیلم درخشان در کارنامهی هنریاش ناچیز باشد و هم اینکه بسیاری را معتقد بر این عقیده کرد که این چهرهی گلزار است که میفروشد نه بازی او.
حالا که بار دیگر سوپراستار به صحنه بازگشته است، چه خوب میشود که او از این سالهای گذشته درس بگیرد و ما را با انتخابهای هوشمندانهاش سورپرایز کند. هیچ اشکالی ندارد که چهرهی گلزار دلیل فروش فیلمهای او باشد. به هر حال یکی از مزایای سوپراستار بودن است. ستارهای که حتی اگر با پیژامه هم در فیلم ظاهر شود، خوشتیپ است. اما گلزار نباید فراموش کند که تواناییهای او فراتر از اینهاست. شاید اگر شاهکاری چون بوتیک را در کارنامه نداشت و اگر ما آتشبس را ندیده بودیم میتوانستیم به همین گلزاری که گاهی مردم به اشتیاق دیدن چهره و تیپاش به سینما میروند دل خوش کنیم. اما آقای سوپراستار حالا دیگر باید علاوه بر فیلمهای معمولی پرفروش، به افزودن فیلمهای درخشان به کارنامه اش بیاندیشد. انتخاب درست فیلمنامه و کارگردان، چیزی که بارها به آن اشاره شده است ولی به مرحلهی عمل نرسده است. همانطور که گلزار از کار کردن با کارگردانهای تازهکار ترسی ندارد، باید از کار کردن با بزرگان سینما هم نترسد، این بار اگر موقعیت کار با بزرگی پیش آمد دودستی آن را بچسبد، چه خوب میشود اگر روزی فیلمی ببینیم با بازی گلزار که نام کارگردانش مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی، بهرام بیضایی یا اصغر فرهادی است.
شاید که نه، حتماً اینجا تلنگری هم لازم است به کارگردانهایی بزنیم که مؤلفند و ادعا میکنند که تفکرشان را با دوربین به تصویر میکشند. در سینمای ایران بازیگران توانمند کم نیستند اما فراموش نکنید اگر در این سینما بازیگری ضامن دیده شدن فیلم شما باشد، کسی جز محمدرضا گلزار نیست. بیایید طلسم را بشکنید و فیلمی بسازید که هم درخشان باشد، هم پرفروش باشد و هم گلزار داشته باشد. گلزاری که شما توانستهاید از توانایی بازیگریاش به نحو احسن در ماندگار شدن فیلمتان استفاده کرده باشید. این مطلب را هم دلنوشتهای بدانید از کسی که دوست دارد گلزار سینمای ایران بداند چه میفروشد تا این سینما هنوز گلزار داشته باشد.
خلاصه شده در تهران امروز / دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰
دسته: یک وجب دلواپسی
۱۱ مهر ۱۳۹۰هر چند سرنوشت «یک وجب دلواپسی» این بود که زندگی پرتلاطمی داشته باشد و برای چاپ در ایران مجوز نگیرد و بعد به صورت الکترونیکی منتشر شود و به صورتی اتفاقی شرایط انتشارش خارج از ایران فراهم شود و به همراه ۵ ترانهی تازه به بازار کتاب آنسوی مرزها پیشکش شود، اما سایت آدینهبوک شرایطی را برای خرید کتابهای خارجی فراهم کرده است. مجموعهی «یک وجب دلواپسی» من هم به تازگی در لیست کتابهای این سایت قرار گرفته است. برای تهیهی این کتاب به صورت نسخهی چاپی، میتوانید به این لینک مراجعه کنید. قیمت اصلی کتاب ۱۰ دلار است که در آدینهبوک معادل شده است با ۱۳۵۰۰ تومان. با انتخاب تحویل ۲۵ روزه، هزینهی تهیهی کتاب ۴۰۵۰۰ تومان میشود و با انتخاب تحویل ۴۰ روزه، هزینهی آن ۳۴۵۰۰ تومان است. برای تهیهی مجموعه ترانه، قیمت بالاییست و این از بدشانسی ما است که در این مملکت زندگی میکنیم.
دوستانی که علاقهمندند این کتاب را به صورت نسخهی چاپی در ایران داشته باشند و هزینهی بالای کتاب برایشان مقدور است میتوانند از طریق سایت آدینهبوک آنرا تهیه کنند. از حمایت دوبارهی شما تشکر میکنم.
دسته: تهران امروز
۱۹ شهریور ۱۳۹۰«وقتی به من میرسی» این بار نام یک ترانه عاشقانه نیست، بلکه عنوان کتابی است که ربکا استید توانست با آن مهمترین جایزه جهانی ادبیات کودک، یعنی مدال نیوبری، را در سال ۲۰۱۰ میلادی از آن خود کند.
«میراندا» که به قول دوستش همنام یک آدمرباست، ولی مادرش این را انکار میکند، در حالیکه نمیداند آدم چقدر به اسمش وابسته است و چنین اسمی چه لطمهای به او وارد میکند، چیزهایی را مینویسد.
رمان با یک خبر آغاز میشود. مادر راوی داستان بعد از سه سال تلاش، برای شرکت در مسابقه ۲۰۰۰۰ دلاری پیرامید،که معنیاش میشود همان هرم خودمان، انتخاب شده است و میراندا، یا بهتر بگویم خانم ربکا استید نویسنده ۴۳ ساله نیویورکی، این اتفاق را برای شروع داستان انتخاب کرده است. نویسنده معتقد است زیبایی داستاننویسی در این است که نویسنده از واقعیات الهام میگیرد، اما محدودیتی در خیالپردازی ندارد. این اتفاق در «وقتی به من میرسی» هم میافتد. اگر اهل معما باشی تا ته داستان را به سادگی پیش میروی تا میراندا در حل معمای این رمان به تو کمک کند و در آخر از اینکه تکههای این پازل به هم میچسبند و تو با یک معمای حلشده مواجه میشوی، شگفتزده و انگشتبهدهان میمانی. علاوه بر شرکت مادر میراندا در مسابقه پیرامید، سه حادثه دیگر نیز رمان را پیش میبرد؛ نامههایی که شخصیت اصلی قصه دریافت میکند، کتک خوردن سال (بهترین دوست میراندا) و قطع ارتباط او، و حضور مرد خندهرو. اما خب فقط همین نیست. غیر از این ماجراهای مهم، خردهاتفاقهایی نیز وجود دارد که خواننده را درگیر رمان میکند. کسی از میراندا خواسته برای او نامهای بنویسد و آنچه بر او گذشته را تعریف کند. درواقع قصه اینگونه شکل میگیرد؛ در حال نوشتن نامهای که گذشتهای را شرح میدهد که آینده به آن وابسته است.
میراندا همشهری خانم نویسنده است، ۱۲ ساله و زمان وقوع حوادث رمان سال ۱۹۷۹ میلادی است. بهنظر میرسد او دختر پرحرفی است و گرههایی که در ابتدای داستان مطرح میشود، خواننده را دلنگران ادامه قصّه او میکند. اما دخترک موفق میشود تکههای پازل را در کنار هم قرار دهد و درنهایت، با کشف راز سفر غریب مارکوس در زمان برای حفظ جان و حل معمّای مرد خندهرو پایانی غافلگیرانه را برای رمان رقم بزند. هنر ربکا استید در بیان قصه ستودنی است. آنچه در طول نوشتار میگذرد همانقدر که شخصیتهای ابتدای قصه را تغییر میدهد و همانقدر که میراندا یاد میگیرد و پخته میشود، خواننده را نیز با خود همراه میکند تا در آخر او را شگفتزده کند.
در پایان داستان، مخاطب دوست دارد برگردد و چند بار دیگر ماجرا را مرور کند و این خاصیت یک رمان جذاب است. حالا بیایید کمی از نویسنده و خلاقیت بیاندازه و داستان شاهکارش فاصله بگیریم و از خانم کیوان عبیدی آشتیانی به خاطر ترجمه روان و خوبش تشکر کنیم. بههرحال داستان جذاب و شگفتانگیز ربکا استید بیترجمهای درست برای مخاطب فارسیزبان چیزی جز یک نوشته کسلکننده نخواهد بود. خانم آشتیانی با مهارت و تسلط بر زبان، از پس برگردان رفتوبرگشتهای زمانی در این رمان برآمده و متن شیوایی را متناسب با مخاطب خویش ارائه کرده است. «وقتی به من میرسی» از سوی نشر افق (کتابهای فندق) در ۲۸۰ صفحه برای نوجوانان منتشر شده است. بااینحال، قید «رمان نوجوان» روی جلد یا میراندای ۱۲ ساله باعث نمیشود که من خواندن این رمان را به همه مخاطبان ادبیات داستانی و رمان پیشنهاد نکنم. داستان ربکا استید قدرت این را دارد که هر خوانندهای را، در هر سن و سالی، مجذوب روایت تازهای کند که از گمشدههای زندگی آغاز میشود تا وقتیکه هستی آدمی را شگفتزده میکند؛ «درست مثل روشن کردن چراغ است، وقتی چراغ را روشن میکنیم تازه میفهمیم اتاق چقدر تاریک بوده است. همه آدمها این چیزها را میدانند ولی تظاهر به ندانستن میکنند.»
دسته: یک وجب دلواپسی
۱۸ مرداد ۱۳۹۰
از روزی که «یک وجب دلواپسی» به صورت اینترنتی منتشر شد تقریبآ ۲۰ روز میگذرد. در این مدت استقبال از این کتاب بیشتر از انتظار من بوده است و من را امیدوار کرده است. ماجرای جدید از این قرار است، مؤسسهی انتشاراتی H&S که در انگلستان است، پس از این اتفاق به من پیشنهاد داد تا «یک وجب دلواپسی» را در خارج از کشور منتشر کنم. بنابراین من با راهنمایی این انتشارات، تصمیم گرفتم مجموعه ترانهی «یک وجب دلواپسی» را با ۵ ترانهی جدید (به نامهای: مرگ رسمی، هوس کردم، محکوم، از تو تشکر میکنم، بازی) که در نسخهی الکترونیکی آن نیست در خارج از کشور منتشر کنم و آن را از طریق سایتهای فروش کتاب به دست هموطنانم که در خارج از کشور هستند برسانم. البته در داخل کشور نیز آنهایی که امکان خرید از آمازون و سایتهای نظیر آنرا دارند میتوانند کتاب را تهیه کنند. کتاب از امروز در سایت آمازون آمریکا برای فروش قرار داده شده است و به زودی در سایتهای دیگر نیز در دسترش شما خواهد بود که میتوانید از طریق این لینک پیگیری کنید.
+ عنوان این مطلب علاه و بر اینکه نام ترانهای است که به مجموعه برای چاپ اضافه شده، ادای احترام است به شمایی که این کتاب را تهیه و از من حمایت کردید. امیدوارم کتابهای آیندهام بامجوز منتشر شود و ترانههایم قویتر از قبل حرف تازهشان را بزنند.
دسته: یک وجب دلواپسی
۳۱ تیر ۱۳۹۰
بعد از اینکه «یک وجب دلواپسی» مجوز انتشار نگرفت و من به هر دری زدم تا حتی با تغییر نام آن به «ستارهنویسی روی دیوار شب» و تلطیف کردن ترانهها آنرا به چاپ برسانم و نشد، با الگو گرفتن از طرح پیتزا کتاب محمود فرجامی تصمیم گرفتم بالاخره بعد از دو سال کتاب را به صورت اینترنتی منتشر کنم. اما خب برای کتاب من نیازی به خرید پیتزا نیست، کافیست به کافهی محبوبتان بروید و مثل همیشه سفارشتان را بدهید، یا اینکه به بانک بروید و معادل بهای آن سفارش را به عنوان هدیه به شماره حساب/کارت زیر واریز کنید:
- شماره حساب ۱-۱۰۵۹۴۱۵-۸۰۰-۳۰۰۱ بانک پاسارگاد به نام فؤاد صادقیان
- کارت شماره ۵۰۲۲۲۹۱۰۱۰۲۲۵۳۸۹ به نام فؤاد صادقیان
امیدوارم ترانههای این مجموعه، با اینکه اولین تجربههای مناند، را دوست داشته باشید.
کتاب را از اینجا دانلود کنید. (لینک کمکی)
«یک وجب دلواپسی» در اینترنت:
+ عصیان / مجموعه ترانه: یک وجب دلواپسی
+ صفحهی فیسبوک
+ صفحهی گودریدز
+ فرهنگخوان
+ دوشنبه
+ گناهکار / دلواپسی ممنوع
+ کیبرد آزاد / ترانه ممنوع: یک وجب دلواپسی
+ بلاگنوشت / دلواپسیهای یک ترانهسرا
+ از تو تشکر میکنم
+ چهار ستاره مانده به صبح / بفرمایید یک وجب دلواپسی
+ خبرنامه کتابهای رایگان پارسی / یک وجب دلواپسی (مجموعه ترانه) فؤاد صادقیان
توی دفترچهی خاطرات ِ من، یه قشون خودزنی پرسه میزنه
روی هر برگی از این مرگنامه، لکهی قرمزی از خون ِ منه
یه افق ترانههای بیافق، آسمونی از ستاره ناامید
کی نشسته روی خوشبختی ِ من، کی گل ِ رؤیامُ از شاخهش چید؟
لشکر ِ عقربهی ساعتشمار هر دقیقه روی دور ِ مردنه
توی دلواپسی ِ لحظهای که ثانیه به ثانیهش قدغنه
من به گیسوی چه عشقی دل بدم، از کدوم چشمای رؤیایی بگم
وقتی از ماتم وُ مرثیه پره شیشهی الماس ِ روی شاهرگم
وقتی رو شقیقههام تاول زده، وقتی حال ِ مردم ِ دنیا بده
من پی دستای کی بگردم وُ شعله شم توی کدوم آتشکده
فکر ِ تو دنیا رو سر بریدنه، فکر ِ من لبریزه از ترانهگی
اینکه تو واژه به واژه بشکفی، خبر ِ مرگمُ به دنیا بگی
«میشکنه شیشه رو رگام
دنیا تموم میشه برام
با هر عبور ِ خاطره
میمیرم وُ دنیا میآم»
دسته: ترانهها
۱۳ بهمن ۱۳۸۹ببار بارون، ببار امشب، رو دنیایی که من دارم
میخوام تلخی ِ دیروزُ به دستای تو بسپارم
کمی رنگینکمون میخوام واسه تصویری از فردام
از این تاریخ ِ بارونی منم که فاتح ِ رؤیام
چه احساس ِ دلانگیزی، دیگه قلب ِ من آرومه
تو با من مهربون میشی از این لبخنده معلومه
بده دستاتُ به این حس
همین حسی که خوشرنگه
همین حسی که بیوقفه
با دیو ِ غصه میجنگه
ببین دنیا چه دلبازه تو که فردا رو میسازی
طبیعت دلنشین میشه تو وقتی فکر ِ پروازی
منُ بیوقفه یاری کن، به دستای تو مدیونم
تو احساسم رو میسازی، از این اعجاز ممنونم
چقدر تاریکه دیروز وُ چه آفتابیتره فردا
ببار بارون، ببار امشب، که فردا بهتره دنیا
بده دستاتُ به این حس
همین حسی که خوشرنگه
همین حسی که بیوقفه
با دیو ِ غصه میجنگه
فؤاد صادقیان (فواد صادقیان)، متولد ۱۳۶۴
از سال ۱۳۸۲ به نوشتن شعر و ترانه علاقه پیدا کردم و از سال ۱۳۸۴ ترانه را بهصورت جدی دنبال میکنم.
هر گونه استفاده از ترانههای این وبلاگ تنها با هماهنگی و اجازهی ترانهسرا امکانپذیر است.